نه اینکه نمی نویسم، فکر کنید حالم خیلی خوبه یا خیلی بد نمی نویسم چون تازگی ها به اینترنت هم اعتماد ندارم به چشم هایی که دارند این سطور رو می خونند به خودم میگم نکنه یکی بفهمه حس واقعی ام چیه! نکنه یکی حرف دلم رو بفهمه نکنه یکی بفهمه کی رو میخوام و چی رو میخوام بدون اینکه خودم و خودش هم بدونیم پس نمی نویسم! from نانوشته ها http://bit.ly/1nsUTAJ via IFTTT
حقیقت امر اینه که من به جز این وبلاگ چند ده وبلاگ دیگه هم داشتم و دارم (که البته اکثرشون هیچ وقت آپ نمی شند ) و وبلاگ نویسی را هم به صورت حرفه ای از حدود دوسال پیش آغاز کردم (به صورت غیر حرفه ای از همون اولین بار که کامپیوتر شخصیم در خونه را به اینترنت وصل کردم) اما تو این مدت فراز و نشیب های زیادی داشتم (چه از نظر فکری ، چه از نظر امکانات و چه از نظر هر چیز دیگه ای که فکرش رو بکنید ). یکی از این تغییرات در مرود فرهنگ وبلاگ نویسی و اصل دلیل نوشتن و انتظارم از اون بوده. اون اوایل خیلی دوست داشتم که دیده بشم و برای همین خیلی جاها لینک می دادم ، به دوستام سفارش می کردم که سر بزنند و آدرس وبلاگم رو در موتور های جوس و جو اضافه می کردم و غیره. ولی حالا دیگه نه.چند وقتیه که برام مهم نیست که نوشته هام خوانده بشه یا نه یا بهتر بگم دلم نمی خواد کسی رو به خوندن اون ها مجبور کنم.فقط دوست دارم حرفم رو بزنم و با اسم خودم عقایدم رو بنویسم (تا ننگ ترسو بودن بهم نچسبه و مهم تر از اون مسئولیت عقایدم را قبول کنم) به خاطر همین این وبلاگ جدید را با اسم خودم پایه گذاری کردم و تا اطلاع ثانوی هم توش خواهم ن...
نظرات
لحظه های زندگیت چون شعر
ناگهان باد....